جمعه هشتم آذر 1387
شیوه خدمتی من
شاید یکی از حسنهای این سربازی برای من این بود که خودم رو خوب شناختم.
بذارید بیشتر توضیح بدم. همانطور که همه میدانیم سربازی برای اکثر جوونهای مذکر کشورمون مساوی ست با بدبختی و افسردگی و هزارچیز منفی دیگه.
راستش برای من در ۲ ماه اول بعد از آموزشی که خودمو به یگان معرفی کردم همین جور بود(راستش همین الان کلمه یگان خیلی برام غیر ملموسه چون زیاد تو این مسائل وارد نشدم ویه گوشه بدون گیر زیاد زندگی کردم).
اما۱۵ ماه از خدمتم میتونم بگم برام شیرین بود.
فاصله پادگان تا خونمون حدود ۲۵ کیلومتر بود(با گوگل ارث دقیقا حساب کردم) و در تمام این روزا با ماشین خونه میرفتم پادگان.و این با ماشین رفتن جذابیت برام ایجاد میکرد.مثلا یکی از کارام این بود که هر شب از اینترنت آهنگها جدید را دانلود میکرد و میریختم تو ای پادم و صبح مشتاقانه تو مسیر گوش میدادم. و موقع برگشت از پادگان که به جرات میتونم بگم همیشه زودتر از موعد بود(۱ یا ۲ ساعت متوسط روزانه) با هیجان دلنشینی سیستم صوتی رو روشن میکردم و میزدم خونه.
وسطهای خدمت بود که تو کمد اتاقمون در نیروی انسانی یه بسته چای کیسهای و یه شیشه نسکافه گذاشتم و هر روز در جلوی کامپیوتر که مثلا نامه تایپ میکردم ولی همراه تایپ شادمهر عقیلی رو گوش میکردم چای رو هم نوش میکردم واقعا زندگی سربازیمو خودم برای خودم شیرین کردم . البته منکر نمیشم یه سری مشکلات هم بود ولی زیاد باهاشون کلنجار نمیرفتم به قول خودم تو اون زمان: نمی خوام خودمو آلوده خدمت کنم. این ضرب المثله من تو دوران خدمت بود.
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387
نمیشه بی خیالش بشم
ولی امروز رفتم پادگان. صبح زود بیدار شدم و زنگ زدم اسدی(یکی ار رسمیها نیرو انسانی) و گفتم که آقای اسدی یه جا قرار بزار تا گوشی موبایل رو ازت بگیرم(گوشی خرابی بش داده بودم که درستش کرده بود و ازش استفاده میکرد تازه خیال پس دادنش رو هم انگاری نداشت). اونم گفت: باشه من منتظرم.
من رفتم گوشی رو گرفتم و بعد گفتم میبرمت پادگان هم فال بود هم تماشا. تو راه که میرفتیم همش یاد روزای که از سر مجبوری باید میرفتم پادگان رو تو ذهنم مجسم میکردم و خیلی یاد ایم کردم.
اسدی تو راه از بدبختیاش گفت و از این که با مووید هم نمیسازه و اون هم تهدید به اخراجش کرده.
دم در اسدی رو پیدا کردم. بعد یهو دیدم یه لباس پلنگی اومد اون جنادله گروهبان سرباز حوزه بود که حالا شده بود مسئول دژبانی و کلی با هم خوش بش کردیم کمی گذشت و بعد رضا شاکری هم اومد با رضا کلی خندیدیم. کلا بچه وقتی منو با لباس شخصی دیدن تو چشمتشون یه غم خاصی بود و یه جورایی حسرت میخوردن.یکم دلم سوخت براشون ولی همش شوخی میکردم تا به یاد قدیم خوش باشیم اون موقع از سر زور یا شاید بیکاری خیلی خوش بودیم و همش دنبال سوژه مطمئن میگم ما نسبت به خیلیها اصلا سربازی نکردیم همش جیم دودره و پیچوندن به همراه مسئول خ.ر کردن.
تو این حال و هوا بودیم دیدم یهو یه مینی بوس اومد و اولین نفر موویدپور پیاده شد.(ساعت۹ بود و اینا هم تا اون موقع استخر بودن) بعد خیلی تحویل گرفت و من هم همینطور نسبت به او انصافان مرد خوبی بود اگر زودتر میومد که ما کل خدمت هم مثل آدم خدمت میکردیم(از اون جبهه و جنگیهای واقعی و خیلی مرد واقعا مرد) بعدش شهیاری اومد اول هواسش نبود یا خودش اینجور نشون داد من که صداش کردم یهو اومد و حتی روبوسی و... / خیلی تحویل گرفت .شهیاری هم خیلی خوب بود نسبت به من و هوامو داشت اگه من هم جیم بود یا هر....شاید خرده شیشه از خودم بود چون رفتارش با دیگران(به عنوان مسئول قضایی و مسئول من) خیلی بهتر بود و با من خوب تا میکرد.
بر گشتن از این تابلو عکس گرفتم کلا برام این جا خیلی خاطره داره. خاطره زدحال دار/خاطره طعم خوش فرار/خاطره دوستی/خاطره پختگی/خاطره غمزدگی/خاطره دوستی و همای همو داشت/ودر آخر خاطره آزدی. کلا یک حس خاص نسبت به اون مکان دارم.
شنبه یکم تیر 1387
همه چی تموم شد. همین
و
امروز همه امضاها رو گرفتم و خیلی دوندگی کردم مشکلاتی پیش اومد که با جدیت و گیر زیاد حلش کردم.جریان این بود که یکی از افراد که باید امضا میکرد(خدمات رفاهی)نبودش و رفته مکه کسی هم جاش نبودامضا کنه و فرمانده پادگان هم حاضر نبود جای اون شخص امضا کنه. که من بعد از چند بار مراجعه به اتاق و کمی مخ زدن امضاشو جای اون مسئول نایاب گرفتم. یارو به هیچ وجه حاضر نمیشد امضاشو بده ولی من با مطرح کردن اینکه امروز من لنگ همین یک امضاهم واگه ۴ شنبه برای کار قضایی از خودم مایه نمیزاشتمو نمیرفتم دادسرا و میموندم حالا امضا شو میگرفتم مثل باقی دوستام.(تو رو درواسی گذاشتم) و اونهم چون تو ان لحظه ۲ تا مراجعه کننده تو اتاقش داشت برام امضا کرد. تا امضا کرد مثل یه کودک خوشحال سریع رفتم کارتم رو گرفتم.
امروز احساس عجیبی داشتم نمی دونم چرا اونجور که همیشه فکر میکردم باید تو این لحظه خوشحال باشم نیستم. شاید یه جور دلتنگ شدم که دارم همچی رو تموم میکنم هرچند من از سربازی متنفر بودم ولی الان خاطره هاش برام باقی موند. چه روزایی که صبح بلند میشدم میومدم پادگان و ظهر گرما میومدم خونه و بچه های چه آشنا چه غریبه رو با خودم تو راه سوار میکردم با اسدی یا مسعود یا بعضی از بچه ها تو کیان پارس آب هویچ و طالبی میزدم.
این خاطره ها تا آخر عمرم میمونه: خاطره های از معیری خا طره هایی از کلاکج و همچنین از سایرین . خاطرهایی از صبحونه خوردن یا نهار خوردن/خاطره هایی از والیبال و خاطره هایی از فرار کردنام از دیر اومدن و زود رفتنم از همه ازهمشون.
امروز وقتی کارتم و گرفتم و با همه بچه ها چه رسمی و چه سرباز خداحافظی و روبوسی میکردم میدونستم قسمتی از عمر وزندگی من اینجا مونده حدود ۲ سال. همیشه میخواستم خودم رو آلوده خدمت نکنم ولی امروز فهمیدم تو زندکیم یه جای داشته والان هم فقط خاطره هاش مونده.
امروز که داشتم از پادگان با ماشین دور میشدم و برای همیشه وآخرین بار این مسیر رو میرفتم یه لحظه زدم کنار و گوشیمو در اوردم و این عکس رو گرفتم...

شنبه یکم تیر 1387
آخرین حرکت
شنبه یکم تیر 1387
تا ۳ ساعت دیگه میرم پادگان. تموم امضاها رو از زیر سنگم شده تا ساعت ۱۰ونیم میگیرم .از همه کسانی که باید برگه تسویه منو امضا کنن.
بترتیب میشه:امضاء دژبانی/مخابرات/نمایندگی ولی فقیه/بوفه/../آتشنشانی/ارکان/قرارگاه /تدارکات/خدمات رفاهی /کتابخانه/تبلیغات/مالی/قضایی و حفاظت/بایگانی و باقیش هم حدود ۳ امضاء ناقابله که باید زود تو نیروی انسانی گرفته بشه چونکه مربوط به اونجا میشه. تازه شانسی که اوردم اینکه هفته پیش نصف امضاها رو گرفته بودم.واینهای که نامبرده شد نصف امضاهاست.
راستی شمارش معکوس در انتها که امروز باشه. شد:
the 0
جمعه سی و یکم خرداد 1387
عاقبت...
پنجشنبه سی ام خرداد 1387
نصف امضاها رو گرفتم
پنچشنبه امروز دیگه لازم نیست یرم پادگان چونکه برنامه ورزشه آخره ماهه و رسمیها همه میرن بیرون از پادگان. و من هم چون برگه تسویه دارم میتونم هروقت خواستم برم و بیام پس میزامش برای شنبه که همه رسمی ها باشن برای امضاها.
از شواهد پیداست شنبه کارت پایان خدمت من هم میرسه از تهران توسط یه مسخره به نام رنجبر خدا کنه که بدون هیچ مشکلی کارتمون رو بگیریم و بریم سراغ زندگیمون.
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387
روز آخر سربازی اومد و من میرم پادگان برای آخرین بار
ان شالا امروز روز آخرینه که با لباس سربازی میرم پادگان.
اگه موفق بشم کل امضاها رو امروز بگیرم دیگه همچی حله و من به خواستم میرسم و امروز تبدیل میشه به روز آخر خدمت .
و آخرین حرکت من به سمت پادگان به عنوان سرباز
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387
the 2
تا چند ساعت دیگه میرم پادگان و سعی میکنم بعد از مراسم آشورا و خوردن آش(چونکه چهارشنبه س فردا دیگه) با سرعت /دقت و قدرت تمامی امضاها رو بگیرم و خودم رو راحت کنم از این سربازخونه خسته کننده که دیگه ازش متنفر شدم.
موضوعاتی این چند وقت خیلی مشغولم کرده باید برم دکتر متخصص.مشکوک به یک بیماری بدم یه جورایی تومور بدخیم (ولی خدا کنه اینجور نباشه)
راستی count down شد:
the 2

